+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰ ساعت 11:49 توسط
|
خالقا درونم محكمه ای بر پا كرده ام كه در آن من شاكیم و تو متهم. امشب دمی به این مخلوق دیوانه گوش فراده. از جایگاه خود به زیر بیاو مرا بنگر.تو متهمی كه بار هستی را بردوش من نهادی درحالی كه من توان حمل آن را ندارم.به من اندیشه دادی كه هماره با من در جدل است و آنی مرا به حال خود نمی گذارد اگر مرا دوست می داری این درد و رنج را بر من روا مدار قفس مرا بشكن مرا از شكل آدمی خارج كن احساس و فكرم را از من بگیر آنگاه مرا تك درختی بر بلندای كوهی قرار ده تا از ناپاكان و نامردمان به دور باشم