بعضيا يه نفرن اما وقتي نيستن همه تنهان ...
باباي خدابيامرزم معلم بود. تابستانها هم اوقات فراغتش را مشغول مدرسهسازي و خانه بهداشت ساختن و جاده آسفالت کردن و از اين جور کارها ميشد... يادم ميآيد بچه که بودم يک سال تابستان بابا داشت براي روستاي زادگاهش مدرسه و خانه بهداشت ميساخت... هر روز صبح زود از شهر ميرفت ده و غروب از ده برميگشت شهر... خيلي وقتها من هم همراهش ميرفتم... معمولا اينطوري بود که وقتي ميرسيديم بابا بايد به جاهاي مختلفي سر ميزد. هميشه از من ميپرسيد: «دوست داري با من بيايي يا ميخواهي بروي بازي کني؟» من ترجيح ميدادم با دوستهاي همسن و سال خودم بازي کنم و بابا هم بعد از اينکه از من قول ميگرفت پسر خوبي باشم اجازه ميداد بروم... از بابا که دور ميشدم کمکم قول و قرارها هم فراموش ميشد... اولش همان شيطنتهاي شيرين کودکانه بود اما به مرور جنس شيطنتها عوض ميشد... از بياجازه رفتن توي باغ مردم و شکستن شاخهها و له کردن خوشههاي انگور و پيدا کردن لانههاي هيجانانگيز و بافتهشده بلبل بگير تا رفتن توي برج قديمي و مخروبه ده و برداشتن تخم از لانه کبکها و کبوتر چاهيها و... بزرگترهاي ده هم هر وقت ما را ميديدند دعوايمان ميکردند... تخم کبوترچاهيها را که برميداشتيم خودم هم دلم ميسوخت حتي ميخواستم گريه کنم... دلم ميخواست بابا بود و دعوايم ميکرد و نميگذاشت کار بد کنم اما دست خودم نبود بايد پيش بچههاي ديگر کم نميآوردم... هر چه به غروب نزديک ميشديم دلم بيشتر براي بابا تنگ ميشد تا اينکه بچهها را ول ميکردم و با گلوي پر از بغض تمام ده را خانه به خانه دنبال بابا ميگشتم اما بابا هميشه دير پيدا ميشد... يادم ميآيد يک بار با بچهها گوسفندها را برده بوديم بيرون ده توي صحرا... موقع برگشتن سوار گوسفندهاي بزرگتر شديم و آن بيچارهها هم با وحشت ميدويدند و هر چند قدمي که ميرفتند زمين ميخوردند و وقتي بلند ميشدند ما دوباره سوارشان ميشديم... وارد ده که شديم غروب بود... يکي از مردهاي روستا ما را ديد و حسابي دعوايمان کرد. يک فحش پدر فلان هم به من داد که خيلي دلم شکست... هميشه غروبها که بابا را پيدا ميکردم انگار دنيا را به من داده بودند... از يک اضطراب طولاني که همه لذتها و بازيها را کوفتم کرده بود راحت ميشدم ... دست بابا را ميگرفتم و انگار غرق دريايي از آرامش ميشدم... با خودم عهد ميکردم که فردا ديگر از بابا جدا نشوم و با هيچکس بازي نکنم... هر چند فردا که ميشد... همه آنهايي که دور ماشين بابا جمع شده بودند تا خداحافظي کنند يک دستي هم روي سر من ميکشيدند... گاهي هم که چايي ميآوردند به من هم تعارف ميکردند و اگر نميخواستم اصرار ميکردند... انگارنهانگار خيليهايشان دور از چشم بابا دعوايم کرده بودند... دلم ميخواست به بابا بگويم که تو نبودي اين آقاهه مرا دعوا کرد... اين آقاهه که الان دارد به من ميگويد معدلت چند شده يک ساعت پيش به من و تو فحش داد اما خب اگر ميگفتم او هم براي بابا بديهاي مرا تعريف ميکرد... نميدانم چرا اين حرفها را اينجا نوشتم... اما هميشه غروبهاي جمعه برايم حس همان غروبهايي را دارد که با گلوي پر از بغض دنبال بابا ميگشتم... حس همان لحظههايي را دارد که دلم ميخواست بابا پيشم باشد و نگذارد بدي کنم... همان لحظههايي که به خاطر بديهاي من بعضيها حتي به بابا بياحترامي ميکردند... و حسرت آن لحظههايي که بابا را پيدا ميکردم ... آرامش وصفنشدنياش و اينکه وقتي پيشش بودم همه با من هم مهربان بودند و...
خالقا